پیرمرد در حالی که دفترچه ای به دست داشت با عصای چوبی و پشتی خمیده به درب منزلش رسید در را باز کرد و مثل همیشه مستقیم به طرف سماور رفت آن را پرا از آب کرد و بعد از روشن کردن شعله گاز زیر سماور به طرف تلفن خود رفت تا پیغام های تلفنش را چک کند. آخه او هر روز بعد از خوردن صبحانه دفترچه و عصایش را یر می داشت و به پارک محله می رفت و تا غروب بر نمی گشت. دکمه پیغام گیر را زد و مکالمات را گوش داد.......
برچسب:
نویسنده: آدرین دادخواه